خرید بک لینک
به روش های مختلفی می توان در مورد این فیلم صحبت کرد و نوشت. در مورد کارگردان و تهیه کننده و سال ساخت گفت و بازی تک تک بازی گران را بررسی کرد. گفت که یک فیلم علمی تخیلی است که مفهوم بعد چهارم، زمان و نسبیت را به خوبی به تصویر کشیده و دیدنش عجیب به آدم می چسبد. تمام این حرف ها درست. ولی برای منی که در ابتدای راه فیلم دیدنم، این حرف ها انرژی بر تر و وقت گیر تر از چیزی است که فکرش را می کنم. من فقط می خواهم با این یادداشت ها آنچه را فهمیدم ثبت کنم... به نظر من در سکانس های آخر این فیلم ضربه نهایی زده می شود. آن جا که مورف ِ پیر در برابر پدر ِ صدساله ی جوانش دراز کشیده و از او می خواهد پیش دکتر برند برود. به نظرم عشق خیلی خوب در این فیلم به تصویر کشیده شده بود... خیلی خیلی خوب. و بسیار به این نکته فکر می کنم که اگر کوپر به عشق در چشمان برند پاسخ می داد و به سمت سیاره ای دیگر می رفت چه می شد؟ بازی مورف را در کودکی (Mackenzie Christine Foy) - جوانی (Jessica Chastain) و پیری (Ellen Burstyn) بسیار دوست داشتم. کوپر: تو یه دانشمندی، برند. برند: پس به حرفم گوش کن. وقتی بهت میگم عشق چیزی نیست که ما اختراع کرده باشیم -عشق مشهوده و قدرتمنده- حتما یه معنایی داره. کوپر: بله عشق معنا داره. فواید اجتماعی، پیوند اجتماعی، تربیت فرزند… برند: ما مردههامون رو دوست داریم. فایده اجتماعی اون چیه؟ کوپ

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 18:09

زمانی که شروع کردیم به دیدن فیلم، دائم این فکر در ذهنم میگذشت که مناسب گروه سنی نوجوانان بوده و احتمالا انتخاب درستی نکرده ایم. آن قدر این فکر در ذهنم از این ور به آن ور رفت که به مرحله بیان رسید. و در نتیجه ی این ابراز، همسرجان توجهم را جلب کرد به نوع متفاوت تصویربرداری. تصویر برداری فیلم به گونه ای متفاوت بود. شخصیت اصلی داستان که پسرکی است 10 -12 ساله، به نقاشی کردن علاقه دارد و گاه تصویری که بیننده می بیند تنها حرکت مداد بر روی کاغذ است و بس. تصویر برداری متفاوت در کنار فضای تخیلی و فانتزی و درد پنهان در داستان برای پسری که پدر و مادرش جدا زندگی می کنند من را ناخواسته تا انتهای فیلم با خود همراه کرد. آن هم چه همراه کردنی. نفس هایی بس عمیق برای فرو خوردن اشک های افسار گسیخته لازم بود. این فیلم و داستان هایی که توسط درخت برای پسرک تعریف شد هم مناسب نوجوانان است و هم بزرگتر ها. بزرگتر هایی که به قول شازده کوچولو عجب آدم های عجیب و غریبی اند و شاید به لطف چنین داستان ها و کتاب هایی یاد بگیرند، قضاوت کردن را، پذیرش خاکستری بودن را، مدیریت دو خوی خوب و بد درون را و ... * در تمام مدت دیدن فیلم تمام فکر و ذکرم به سمت نویسنده این داستان بود. این که از روی چه کتابی ساخته شده. چرا تا به حال آن را نخوانده بودم و ... . که پس از تحقیقات تکمیلی متوجه شدم فقط یک فیلمنامه در کار بوده است. *

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 18:09

عنوان: هرسنویسنده: نسیم مرعشینـشر: چشمهتعداد صفحات: 185سال نشر: چاپ اول 1396 نسیم مرعشی در کتاب اولش آن قدر احساسات خوب را روانه درونم کرده بود و آن قدر از نوع نوشتن و خوب نوشتنش من را مطمئن، که تنها، شنیدن این موضوع که کتاب دیگری در راه است کاری کرد بی درنگ کتاب را باز کنم و با شور و شوقی خاص خواندن را آغاز کنم. تصویر روی جلد و نیم جمله ی نوشته شده بر روی جلد کتاب همه خبر از متفاوت بودن می دادند، اما منِ خواننده ای که نسیم مرعشی ِ پاییز فصل آخر سال است را در ذهن داشتم، بعد از خواندن یک صفحه شوکه شدم و کتاب را بستم و بلند بلند فکر کردم که آیا واقعا او از جنگ نوشته است؟ نمی دانم می شود گفت این کتاب در مورد جنگ است یا نه. نمی دانم می شود آن را جزء کتاب های دفاع مقدس طبقه بندی کرد و به دیگران پیشنهاد داد یا نه. ولی می دانم و مطمئنم که جای چنین کتابی در کنار انبوه کتاب های دفاع مقدسِ موجود که همه و همه از آنچه در جبهه های جنگ اتفاق افتاد و بعد از جنگ تمام شد، بسیار بسیار خالی بود. هَرَس داستان یک خانواده ی خرمشهری است که در دل جنگ خرمشهر ویران را ترک می کنند و از اهواز شاهد ویرانی ها هستند. هرس داستان زندگی این خانواده پس از جنگ است. جنگی که تمام شده اما تبعاتش برای آن ها که در دل آن بوده اند، تمامی ندارد. هرس داستان زندگی خانواده ای است که جنگ کاری می کند که دیگر خانواده نباشند...

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 18:09

عنوان: کارد زدن به گوجه فرنگینویسنده: آسیه جوادی (ناستین)نشر: آموتتعداد صفحات: 192سال نشر: چاپ اول 1393 هر سال در فصلش می خواهم مرباهای مختلفی درست کنم. می خواهم ترشی هایی را که بلد هستم درست کنم. غذاهایی که دارند از یاد می روند بپزم. تابستان سبزی هی مختلف را در خانه خشک می کنم. میوه خشک می کنم. با این که روز به روز توانم برای انجام کارها کمتر تر می وشد اما نیرو و حسی مرا به سوی درست کردن آن ها سوق می دهد. گاه از اینکه خود را برای انجام این کارها به تعب می اندازم، حیرت می کنم. ماحصل این دل مشغولی ها را اغلب به این و آن می بخشم. این کتاب یک کتاب آشپزی دیگر نیست. سرتقی من در انجام این کارها فقط و فقط برای به یادآوردن چیزهایی است که ما را با کودکی هایمان پیوند می دهد و تنها این نیست بلکه زنده نگه داشتن حلاوت و خاطره عزیزانی است که آن ها را برای ما درست می کنند. من نه خجالت می کشم از انجام این کارهایی که می توان آماده اش را تهیه کرد و نه فکر می کنم وقتم به هدر رفته و نه فکر می کنم که استثمار شده ام. به میل و رغبت خودم و با ایمان به درستی این مراسم و دوست داشتن به ایجاد فضایی دلپذیر آن را تا زمانی که توان دارم ادامه خواهم داد. این کارها به همان اندازه خانه، اطرافیان و خودم را غنا می بخشد که کم از نوشتن و خواندن یک داستان و دیدن تئاتر نیست. اگر این تلاش های رنگین و متنوع نباشد به

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 18:09

می ایستم جلوی آینه. موهایم را شانه می کنم. می بندم. کشو را باز می کنم. برس را سر جایش می گذارم. کرم را بر میدارم و به دست های خشک و ترک خورده ام می زنم. کمی توی آینه به آنچه در درون چشم هایم موج می زند نگاه می کنم. عینکم را در می آورم. موهای جمع شده و به هم ریخته ی پشت گوشم را مرتب می کنم. عینکم را تمیز می کنم و دوباره می زنم. به اسپری ها و ادکلن ها نگاه می کنم. دستم ناخودآگاه سمت اسپری شیفون می رود. برش می دارم، درش را باز می کنم. دستم را رویش فشار می دهم، لباسم و اتاق را پر می کنم از بوی خاصش. ناگهان حالم جوری عجیب می شود. نمی دانم چرا یادم میرود که به خودم بارها قول داده ام که از این اسپری نباید زد. حالم دگرگون می شود. باز افکار مختلف حمله می کنند به من. که دنیا چه عجیب است. که آدم چقدر نمی داند چه در انتظارش است. که زندگی گاه می تواند چه کوتاه، چه غافلگیرکننده، چه نفس گیر باشد. می نشینم لبه تخت و زل می زنم به اسپری که همچنان در دستم است. چرا این اسپری بوی آن عطر کاملا متفاوت را برایم تداعی می کند؟ بوی عطری که هیچ وقت خودآگاه متوجهش نبودم. اما حالا اینجا ناخودآگاه به یادش می افتم و باعث می شود دلم عجیب از این مرگ ناگهانی بگیرد. مگر می شود آدم از مرگ یک کارمند که حالا به خاطر کارش هر روز او را در دانشگاه می دید، این قدر متاثر شود؟ مگر می شود قدرت این تأثر آنقدر باشد که پاهایم ت

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 18:09

دستش را انداخته بود روی شانه مادرش و او را در راه رفتن همراهی می کرد. پایین چادر زن روی زمین کشیده می شد. دستش را از روی شانه هایش برداشت. دست هایش را بالای سر مادرش برد و چادرش را بلند کرد و جلو کشید. زن نای راه رفتن نداشت. روی پل ِ هوایی بلندِ نفس گیر ایستاد و زل زد به ماشین هایی که با سرعت رانده می شدند. پسر به گمانم یازده یا دوازده ساله بود. هم قد مادر. یا او بلند قد بود و یا مادر کوتاه. بلوز بافت پوشیده بود با راه راه هایی آبی، سفید و بنفش. انگار لباس تنش را اذیت می کرد. هر چند لحظه یک بار دستش را می آورد عقب و پشتش را می خاراند. هم کوچک بود و هم بزرگ. کمی به مادرش که داشت خستگی در می کرد نگاه کرد و با صدایی پر از ذوق پسران در این سن برایش از ماشین ها گفت. زن هیچ عکس العملی نشان نداد. درد داشت. به خود می پیچید. پسر دستش را پشت مادر گذاشت. صدایش که این بار مانند مردی قوی بود، از آماده بودن و بهتر بودن پرسید. زن سرش را به نشانه موافقت تکان داد و راه افتاد. پسر دوباره دستش را دور شانه های مادر مریض حلقه کرد و زن به پسر تکیه کرد. خیلی آرام راه می رفتند. خیلی خیلی آرام. مسیر کوتاه دو سه دقیقه ای هر روزه ام، ده دقیقه بود که تمامی نداشت. سرعتم را بیشتر کردم و از مادر و پسر جلو زدم و رفتم. صدای نفس های عمیقِ سرشار از درد زن را می شد، حس کرد. قدم های محکم و مردانه پسرک نوجوان را می شد

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 18:09

صفحه بندی